خاطراتی ناب از شهدا

رفیق بامعرفت...

جمعه, ۲۹ تیر ۱۳۹۷، ۱۲:۵۱ ب.ظ

ساعت 12 شب بودکه متوجه شد من حال خوشی ندارم. سریع خودش را رساندوبا موتورش امد دنبالم.تانیمه شب مرا در خیابان ها چرخاند وگپ زد تا حالم بهتر شود،هوا سرد شدویک تیشرت فقط تنش بود،داشت می لرزیداما خم به ابرو نیاورد وگله ای نکرد. بیشتر از اینکه به فکر خودش باشد به فکر دیگران بود.ازمعرفت چیزی کم نمیگذاشت.

شهید دهقان امیری

منبع:کتاب ابو وصال

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی