شما سرباز امام زمانی...
شما سرباز امام زمانی
آن شب من، «سیدرحمان هاشمی» و دو نفر دیگر نوبت نگهبانی مان بود. طی روز زیاد کار انجام داده بودیم و خستگی ناشی از کار زیاد باعث شد، سر نگهبانی، همه خواب مان ببرد. پاس بخش با دیدن ما چهار نفر که خواب بودیم... اسلحه هایمان را برده بود. فردا صبح برگشتیم مقر. محمد همه نیروها را به خط کرد. بعد در مورد اهمیت نگهبانی گفت. صحبت هایش که تمام شد، سه نفر را آورد بیرون. سیدرحمان هاشمی یکی از آنها بود. شروع کرد آنها را کلاغ پر و پا مرغی بردن. همه می دانستند محمد با کسی شوخی ندارد. رحمان خیلی ناراحت بود. بغض کرده بود. همه می دانستند او و محمد رفقای قدیمی هم هستند. محمد حسابی ان هارا تنبیه کرد. بعد هم بچه ها را مرخص کرد.آن شب من هم سر پست خوابم برده بود اما محمد من را تنبیه نکرد. وقتی همه رفتند، به سمت او رفتم و گفتم: «محمد آقا! من هم با این ها بودم.» نگاهی به من کرد. منتظر جواب بودم. البته حدس می زدم که چرا من را تنبیه نکرده باشد. من مدتی مربی عقاید و قرآن بودم. محمد گفت: «این ها نیروی عادی هستند. مسئولیت شان هم با من است. اما شما سرباز امام زمانی، تکلیف این ها با من است، تکلیف شما هم با خود آقاست. شما فرمانده ت کسی دیگر است.» این را گفت و رفت. همان جا ایستادم و خجالت کشیدم. خیلی دوست داشتم من را هم تنبیه می کرد.
شهید محمدرضاتورجی زاده
منبع:کتاب به نام مادر